باغچه ی بنفشه ها
تو ببين نياز قلبم, به تو و طراوت توست
لمس شيطون نگاهت, به تو و
لطافت توست
دل خستمو مي توني, جون تازه
اي ببخشي
تو شب قطبي ستاره, تو مي
توني بدرخشي
تو بلنداي نگاهت , وا مي شه
پراي بستم
اون عقابم كه تو پرواز , مرز
ترديدو شكستم
نگير اين حس قشنگو , تو بذار
تا جون بگيرم
پر بگيرم از زمينو , راه
آسمون بگيرم
گل من يه عمري گل باش , به
صفا و لطف و پاكي
خوبي تو سربلنديست, واسه اين
غريب خاكي
تو شباي بي پناهي , عاشقت رو
تنها نگذار
بيا و ستاره اي شو , واسه
اين چشماي بيدار
با نگاه آبي تو , غرق
مهربوني مي شم
راهي قصر محبت , شهر همزبوني
ميشم
[دلم بي تاب واسه ديدن تو
بيا و چاره كن
راهي كه بستي ... ]
* با صدا و سبک خانش من بخونید!
برچسبها: ترانه, شعر, محمدرضا حبیبی
باید گوشامُ بیارم یه کم نزدیک تر ِ سینه َت
آخه حرفاتُ راحتر تپش های دلت می گن!
خیالم قرص بشه که تو، طرفدار همین "ماه"ی
که قلبت مثل چشماتن، بلد نیستن دروغ گفتن
نه نیست حرفی اگه حتی سکوته بین من باهات!
یه وقتایی یه خوبی کن بگو خوبه حالت با من !
کسی نبود کنار من ، نشستی تو بغل دستم
شدم تکمیل و خاطر جمع از این حس تو رُ داشتن
برا جونی که با حرفای آرومت فقط جوره
اگه غم باشه تو لحنت، چی کار کنه ؟ نمیدونه!
سریعتر دل بجنبون تو، سریعتر از روز اوَل
نباید من بمونم که دیگه اِنقَدری هم مَعطَل!
باید گوشامُ بیارم یه کم نزدیک تر ِ سینه َت
آخه حرفاتُ راحتر تپش های دلت می گن
خیالم قرص بشه که تو، طرفدار همین "ماه"ی
که قلبت مثل چشماتن، بلد نیستن دروغ گفتن
به میزکار بلگفا نگاه که می کنم پر شده ی لیست ِ پست های موقتی ست که انگار قراری به ثبت شان نیست که نیست. از اتفاق دیروز برای م.ف! [چقد تلخُ مات گذشت! یادش میفتم حالت تهوع میگرمُ سرگیجه!]، از این شب ها ، شب ها شب ها، با همه ی درد ِ سرهای بدش! از تنهایی هامُ تنهایی هات! ترانه هایی که هست اما هم خزعبل َند هم رنگ خوبی ندارن، اما این ترانه رو دوست دارم، ترانه ای که به فاصله ی یک "شب خوب" سروده شد؛ هر چند کمَ کی خنده داره در نظر اهل شعر! :)
در ضمن نوشت:
آهای! لامصب هایِ من!
خوب باشین، خوب! می فهمید!؟ خوب.
[تحملم کن، اگه شکستم اگه که خسته َم ، اگه به سوگ خودم نشستم
اگه نگاهم مات ِ سرده ، اگه وجودم غرقه درده گناه من نیست
برای گریه که فرصتی نیست... ]
* بعدن اضافه شده:
چه ترانه بی اثر بود، مثل مشت زدن به دیوار !
تکیه دادم به غرورَم، گریه های بی نهایت ...
برچسبها: ترانه

رسیده َم، خسته. میخام امشب تنها و تنها استراحت باشدُ بی کاری. خیلی احمقانه ست
برای استراحت کردن، باید بی کار بود! کاری نکردن حالم را خوب نمی کند اما قانع ام،
به همین هم قانعم. وقتی برای دَر کردن خستگی ها کاری نمی شود کرد قانع می شوم به
انجام ندادن کارهایی که می کرده َم! احمقانه ست، خیلی هم . این که بی کاری برایت
بشود استراحت ! بشود راهی جهت آرام شدن! آخ! مضحک تر از این ...؟!!
خسته ام! . از چهارشنبه ای که امروز بود و من که خسته بودم، شدم، مثل همه چهارشنبه های ... که خسته می شوم، که خسته ام! حالا دارم استراحت می کنم! بی کار نشسته ام بسته ی اسمارتیز را ریخته ام روی کتاب! یکی یکی رنگ ها رو دسته دسته می کنم، زرد ها کنار زردها، نارنجی ها کنار نارنجی ها ... !! یکی یکی می گذارم توی دهانم ، می مکم، برام خوب نیست! به درک اما! من می خورم! به درک که حالم را بد تر می کنه. می خورم اصلا تا شاید خفه شدن همین سرفه ها و صدای گرفته! تا در رفتن همه ی خستگی ها و کوفتگی ها! تا شاید فراموشی همه ی چهارشنبه های شبیه این چهارشنبه ! می خورم به جای خودم ، می خورم به جای تو! ... بی کار نشسته َم دارم اسمارتیز می خورم و استراحت می کنم! این اوج ِ به در کردن تمام خستگی هاست! وای ... !!!
...
ته دلم خالی شده
از هر چی رویا بود
این فاصله عادت شدُ
ترسم همین جا بود
عمق نگاهت حالمو فهمید
اما نمیدونم چرا پس روشو برگردوند
ایوای از این هر لحظه آهِ من!
بغضی که توی این گلو مونده
"ماه "م مگه تو این همه سالها
تنهاتر از شب های من دیده؟
حالا دنیا...
ادامه َ ش هم ...
[چهارشنبه جنون، درد ، بی کسی]
اجازه می دی که حالا ، که رفتن تلخیا روزاست
بیام پیشت بیشینم تا بگی از غصه هات روراست؟!
که باشم من کنارتُ سرت رو شونه َم باشه
قرو قاطی بشم باهات،کی می خاد مانع َم باشه؟!
کی میتونه به جز دستام حریف سردی هات باشه
دلم سنگم اگه باشه صبوری ِتو باهاشه!
چه خوب که تاریکن شبهات حالا لب هات ُمی بوسم!!
میونه گرمی دستات داره آب میشه "من" نم نم!
بذار جبران کنم، "دوریم"! منی که مونده تو راهَم
تلافی کردن آسونه اگه باشی "تو" همراهَم .
[شب حوصله میسوزد، وقتی که تو در خوابی،ظلمت همهی دنیاست، وقتی تو نمیتابی ...(ایرج جنتی) ]
* جسارت بی شرمانه ی من رو بپذیرند دوستان ِ "شاعر و شعر دوستم" برای نوشتن این چند خط، شب خابیدم، صبح بیدار شدم و یکهو نوشتم!!! امید که دیگه تکرار نشه ... قطعا ایرادات قافیه ای گواه خوبی هست بر ای همین جسارت .
* عنوان تکه ای ست از متن نوشته های آقای حسن علیشیری.
برچسبها: ترانه
نه دلم میخاست به فاصله ی ساعاتی از آخرین پست قبلی نوشته ی دیگری را بنویسم اینجا، نه وقتم فرصتش را می داد. اما همزمانی چند اتفاق -که آنقَدَر مشابه ش در این چند روز افتاده که شده جز موارد پیش بینی شده برایم تا رفتاری غیر منتظره - وادار کردم شده به اندازه چند خطی، حتی در هم، بنویسم. نمیخاهم نوشدارو ای نوشته باشم بعد از مرگ قطعی سهراب که این طوری تک به تک کلمه ها و جمله هایی که می نویسم بوی گند ِ توجیهی را به خودشان می گیرند که خاندنش تا اخر جز بهم زدن حال خانندگانش سودی را هم به نویسنده اش نمی رساند.
اتفاقی نبود. یعنی اگر هم بود شبیه به آتش فشانی بود خاموش. تمام گدازه ها و مذاب داغش ریخته بود داخل ش . از دود گه گاهی که از قله اش بیرون می زد تنها می فهمیدم که هست، بی آنکه متوجه داغی درون آن غول ِ سراسر سوز باشم. و بدانم که یک روزی عصیان می کند، نعره می کشد و من را می سوزاند، تماما!
شاید شروعش با صبح 5 شنبه بود. همان صبح لامصبی که مجبور شدم اس ام اسی بزنم : " متاسف ام اما نمی تونم که بیام " و بعد تر بفهمم که چقدر دوست قدیمی برای میهمانی کوچک دو نفری مان که قرار بود از صبح همان 5 شنبه باشد و شبش هم ختم بشود به رفتن خانه ی استاد و دیدن دوستان قدیمی، زحمت کشیده و تدارک دیده است و بیشتر از تمام خریدها - بیرون رفتن ها و مرتب کردن خانه شان چقدر ذوق داشته که به تمام اهل خانه شان زنگ زده و گفته: فردا دوستم،- فلانی - میهمان ِمن است. بعد من ماندم و رنج خجالت و شرمندگی از نرفتن. که تمام برنامه ها و مهم تر ذوق ش را لایه گره ی یک اس ام اس کور کردم. توضیحم برای نیامدن هم دوست قدیمی را حتی اگر قانع کرد دل رنجونده و شکسته اش را مرهمی نداد که نداد. بعد از یکی - دو اس ام اس - تلفنی و صحبتی دوباره سکوت شد و سکوت. چند وقت قبل تر از دوستان مدرسه ای تماس و تلفن که بیا خانه مان یک روز حتمن و حتی ادرس خانه شان را هم فرستاد و بازهم بی جواب رفت جز لیست های پاسخ داده نشده ی این خراب شده ی گوشی ام. و بعد هم دوباره سکوت. و بعد دوباره پیشامد اتفاق های مشابه تا همین امروزی که امد و کاش که نمی آمد و شب بیشتر بلد بود تحمل کند یا من بیشتر برای در خاب ماندن اصرار می کردم.همین امروزی که وقتی از خاب بیدار می شوی و اولین اس ام اس رو باز می کنی از استاد عزیزت که برایت فرستاده: " بی معرفت یه اس ام اسم زحمتی نداره یعنی فراموش شدم؟!" و اولین ایمیلی که دریافت می کنی خداحافظی دوستی باشد از تو به دلیل ِ!! نوشته بود - یا بر داشت من این طور بود - بی معرفتیت. و این درست همان لحظه ست ! همان لحظه ای که آن آتش فشان ِ داغ ِ مذاب شده که گه گاه دودش را به هوا می داد تا متوجه ت کند که روزی به اتش می کشاندت، توی ِ بی هوا هم متوجه اش نبودی حتی! همان غول، که سرتا به سرش را خشم - تنفر - ناراحتی گرفته و داغی اش بالا زده ، شروع کرده است به فوارن . می سوزاند تو را تا همه وجودت.
آوار می کند تمام خرابی های تلخ این شش ماه را می ریزاند روی سرت و تا ذره به ذره ی داغشان را توی دلت تازه نکند ، جلوی چشمانت نیاورد، دست بردار سرت نمی شود. اما کاش بعد همه سختی های کشیده این طور نمی شد که به تاوان قضاوت ها دستت را بگیرند ببرندت تا مرز فراموشی و خداحافظی. تاوان بی رحمانه ایست.
کاش حداقل یک بار و تنها هم یک بار- که همین یک بار کفایت این قضیه را می کند- می پرسیدند مرگت؟ دردت چیست که جواب نمیدهی!تا شاید حداقل در امان می موندیم از خطای ادارکی که تا همیشه گرفتار اشتباهاتش هستیم. تا یادِ هم، به تیغ همان خطا بریده نمی شد. فکر میکردم پست قبلی حرفای نزده ام را می زد که نوشته بودم غریبه ها و نگاهاشان خوبی این را دارند که بی پشت وانه ی شناخت قبلی تو را می سنجند و تو دلت برای آن نگاه و حرفش حتی اگر درست هم نباشد درد و سوزی را نمی کشد. فکر میکردم حداقل آنهایی که بیشتر می شناختنم دیگر از شمار آنهایی که می آیند تا ردّم را -رد ّدلم را- از روی نوشته های بلاگم بزنند، نیستند که وقتی می نویسم " لامصب دلم برایت تنگ شده " این "تو" را نگیرند به تویی که ان دیگری ام هست، بفهمند که این "تو" با خوده توی لامصب است، با شما لامصب ها. کاش حداقل فکر می کردم و یا می شد الان هم فکرم را خوش بکنم که انهایی که روزی می شناختنم و امروز واقعا هم نمی شناسندم وقتی نوشته ام ، حرف هایم را می خانند، می خانند و می فهمیدنم . شاید همین است که دیگران (نمی دانم باید نوشت آشناها یا همان دیگران!) تا می بینندم اولین جمله ی بعد از سلامشان می شود چقدر تغییر کرده ای ؟! چقدر لاغر شده ای؟! لاغر که بودی البته! چه طوری لاغر کردی؟ بعد وقتی می خندیدی ُ بهانه ی خوبی هم داری که بگویی شش ماه کار و بی خابی و دوندگی. و یک لبخندی که یعنی خب دیگه لاغر شدم همین طوری! بگذر. کس هایی که در پی لاغر تر شدن بودند و فکر می کردند که فرمول و رمز خاصی دارد این لاغری، یک دفعه ای هیجانی تر می پرسیدند که نه !خب دقیقا چه کار کردی؟! بی جواب سر می انداختم پایین و می گفتم من لاغر شدم نه این که لاغر کرده باشم! بعد هم سکوت و خداحافظی. تا همین اخرین سه شنبه ی دیدار با یکی از دیگران نسبتا قدیمی و دوباره این موضوع، که تنها دیالوگ تکراری مزخرفی ست که می شنوم . رویم نمی شد توی چشماشان نگاه کنم بگویم آدم ها ، معادله ها را بهم میریزند، به راحتی! وقتی تمام دردها را توی خودشان جا می دهند وزن کم می کنند، یک دو سه چهار و پنج و شش و هفت و هشت!!! رویم نشد بگویم اصل قضیه را!
عذرخاهی کردن نه توجیهی می شود برای کم کاری ها و قصور ها نه مرهی می شود برای دل های شکسته . اما عذرخاهی کردن در لایه به لایه پنهانی خودش این را می گوید که قبول دارم که دلت را شکسته ام حتی اگر مرهمی برایش ندارم. یعنی قبول اشتباه رفته و خطای کرده.
حالا همین حالا باید به خیلی ها خیلی ها که دراین مدت اس ام اسی - تلفنی -حضوری- میلی، جز همین ماجرای هستند سر فرود بیاورم و تعظیمی کنم و بگویم : عذرخاهی بایت همین تقصیر.
[آخ ...]
* نمی دانم جواب خداحافظی ها هم واجب است یا نه! و چقدر گناه به هوای جواب ندادن به خداحافظی ها به گردن دارم!
* خلاف عادت این جا بود این نوشته، از این بابت هم عذرخاهی.
می دانم! جای پُر خیلی چیزها باید خالی شوند. تا می شود و می توانم میخاهم جا خالی کنم! از روی ملوک؛ لب تاپم- میز کامپیوتر َم- کشوی زیر تخت - از روی میز توالت - توی کیف َم- از ذهنم و خاطرَم! فضای آزاد تر برای کار، زندگی، فکر، بیکاری، استراحت، خابیدن و و و ... . شبیه شده َم به دخترکِ مدرسه ای! کلافه از مساله های پیچیده ی بی جواب و سخت . دلم میخاهد تمام فکرای بی هیچ نتیجه ی این شب ها را لیست بکنم ، کسی را صدا بزنم بیاید بنشیند کنار دستم. یک به یک بگوید این کار را بکن بهتر ست، خوب ست. این کارم نه! نکن، بد می شود. شاید هم بهتر شود که کارهایم را واگذار بکنم به کسی. بگویم کسی بیاید تمام تب های بسته نشده ی ملوک را بخاند و ببندد. توی تمام استتوس ها بزند "پاسخگو هستم"، ایمیل های بی جواب را جواب بدهد، آخرش هم بزند "عذرخاهی بابت تاخیر چند وقته"!. تمام بلاک ها را تیک بزند و رها کند. کسی که بیاد زیادی ها را بریزد دور ُ اضافی ها را پاک کند. بهم ریخته ها را هم ترتیبی بدهد. نخانده ها را بخاند. بیاید و تمرین بکند که آرام تر غذا بخورد ُ بیشتر. خوب تر بخابد. از سگ ها نترسد و راه تا خانه را نیم ساعتی بابتشان دور نکند! دست از لبخند های حال بهم زن بر دارد. تمرین بکند قهه قهه بزند. جلوی آینه حرف های جدی نزند. بیاید جراتی بکند هدیه نداده ای که گوشه ی کمد جا خشک کرده را بدهد به صاحبش. به ازای خودخوری هایش معادله ها را بهم نزند و حرف ها را نریزد توی خودش تا کم شود! کسی بیاید که بلد باشد دلتنگی را هوار بکشد، داد بزند ! بگوید لامصب دلم برایت تنگ می شود، شده است! بلند بلند جایم بخاند: " به سلامتی تو لکنت ُ ترانه،به سلامتی تو طلای ویسکی ناب" . شب ها بلند تر هق هق کند تا خفه نشود، نفس کم نیارَد. بی خیال باشدُ آسوده یا کم ِ کم َ ش خوش خیال. با خودش فکر بکند چقدر غریبه ها می توانند خوب باشند و جایم بنویسد: "نگاه دیگران را دوست دارد. از همان نگاه های آنی و لحظه ای، که وقتی سوار مترو، اتوبوسی می شوی ، دست می دهد. نگاه هایی که سرتا پایَت را به چند لحظه ای برانداز می کنند، نظرشان را رک می ریزند توی چشم ها به دور از هیچ تعارفی. همان نگاه هایی که کاری به کار صاحب نگاه نداری و سرت گرم فکر خودت هست. بعد آن نگاه، آن چشم برای دقایقی، نه ثانیه هایی مشغول تو می شود. بنوبسد از این نگاه ها، که با آدم روراست حرف می زنند. حتی اگر درست نگویند، صادق اند. بنویسد چقدر حرف این نگاه ها را قبول دارد، باور دارد حرفی که می زنند قضاوتی ست در لحظه بی هیچ پشت وانه. بنویسد شیرین است این که دیگرانی، او را در لحظه، چه طور می بینند. دور از خودش یا نزدیک به خودش" . کسی را می خاهم بیاید که حرف بزند، بیشتر از ده کلمه در روز! کسی که برسد به تمام کارهایم . "کسی " باید پیدا کنم.
اصلا باید- آره، باید!!- کسی بیاید جایم. جایم را بگیرد. انگار جایم پر شده است!!! باید جایم را خالی کنم.

محکم گرفتم ِت،
حتی اگه قرار باشه از بلندترین ها بی ُ فتم!
* نو که به بازار می آید، کهنه دل آزار نمی شود. فراموش می شود. بی ارزش می شود. کهنه می شود! +
دوباره دل دل این دل درمانده.
استخاره می کنی ؟
به فال و فریب فراموشی دل
خوش کرده ای
یا از آوار آواز و توارد
ترانه می ترسی ؟
به فکر خواب و خستگی
چشمهای من نباش
دیشب هم
میهمان همین دفتر و دیوان
درد و دریایی
"یادت هست" نوشته بودم.
تو که آن سوی کتاب کوچه
ها نشسته یی
خبر از راز زیارت هر روز
من
با ساکنان این حوالی
آشنای گلایه و گریه داری ؟
آه ! می دانم
سکوت آینه ها
همیشه
جواب تمام سوال های بی
جواب بغض و باران است.
بی خبرنیستم ! گلم
می دانم که دیگر از آن
یادگاری رنگ و رو رفته خبری نیست
می دانم که تنها خاطره ی
خنجری
در خیال درخت خیابان
مانده ست.
دیگر چه می شود که نام گل های باغچه را به خاطر نیاورم ؟
من که خوب می دانم
بادبادک بی تاب تمام
ترانه ها
همیشه بر پشت بام خلوت
خاطره های تو می افتد
دیگر چه فرق می کند که
بدانم
باد از کدام طرف می وزد!
دیگر اینکه چرا شانه یی
آشناتر از سپیدی کاغذ و قامت قلم نمی یابم
جوابش در چشم های توست،
که شهد نام و شکوه شانه
ات را
از گریه های من دریغ می
کنی.
* دانشگاه لعنتی، رشته ی لعنتی تر، سگ های لعنتی، شب های ِ لعنتی ! لعنت به همه ی لعنتی های لعنتی!
برچسبها: یغما گلرویی
قضیه بر می گردد به خیلی وقت ها پیش. به همان وقت ها که به تازگی، زن شده بود. آن هم به کوتاهی یک شبِ بعد از حادثه! خب همیشه چیزهایی درون هر آدمی هست که آدم یکباره از آن سر در می آورد و در جریانش قرار می گیرد. خیلی ها چیرهایی هستند یا می شوند که نمی دانند. نمی فهمند. خیلی ها هستند، چیزهایی که نمی دانند، دارند. قضیه بر سر همین دانستن و نداستن است. فهمیدن و نفهمیدن. این که میان چیزهای پیدا، چیزی را که هست پیدا کنی. وقتی چیزی گم می شود می دانی نیست می گردی دنبالش، اما وقتی چیزی هست سخت می شود دنبالش گشت. اصلا متوجه شد که باید دنبالش بگردی. قضیه بر سر همین است. این که به خرجت برود چیزی هست و باید دنبالش بگردی. دنبال چیزی معلوم در میان چیزهای معلوم! خب سخت هم هست. خیلی. او هم می دانست. به تازگی زن شده بود و می دانست. حتی مدت ها قبل تر از این که زن بشود، می دانست. یعنی دقیقا خیلی قبل تر از همان شب ِ کوتاه بعد از حادثه، می دانست زن است. پشت ِ دو پاشنه ی هر دوپایش را چسب زخم زده بود. یکبار دیگر هم این کار را کرده بود. 17 سال عقب تر. وقتی با اصرار پا در کفش های زنانه ی مادرش گذاشته بود. پایش پیچ خورده بود. پشت پاشنه هر دو پایش را با چسب پوشانده بود. رفت بلندترین شلواری را که داشت به پا کرد. تا لبه ی پاچه های شلوارش بیفتند روی دو چسب زخم. کسی نباید زخم ها را می دید. هنوز هم همین طور است. کسی نباید زخم هایش را ببیند. حالا ماهرانه تر از هر وقت دیگر راه می رود. با تمرکز و دقتی بیشتر. روی تک تک قدم هایش مکث می کند. قدری بیشتر وزنش را می اندازد روی هر پایش. برای حفظ تعادل روی پاشنه های حدودی ِ هفت سانتی م لازم است. نداری را از همین کفش های پاشنه بلند یاد گرفته بود. نبودن و تیکه کردن را هم. وقتی تلو تلو میخورد راه می رفت، ته کفش های پاشنه بلندش گیر می کرد لایه سنگ فرش پیاده روی خیابان. همان لحظه هایی که داشت می افتاد و تیکه ای میخاست برای نیفتادن، نبودن و نداری، هر دویش را فهمید. نگران چیزهایی که می دید و نمی دید می شد. دیدن ها همان قدر نگرانش می کردند که ندیدن ها. خودش هم نمی دانست باید ببیند یا نه، نبیند. کنجکاوی ندیدن و بودن ِنگرانی دیدن ها، دو چیزی که دست بردارش نبودند و نیستند. همین می شد که گاها روی بر می گرداند یا خودش را می زد به ندیدن و سر به زیر می رفت. دیگر می دانست زن است وقتی اخم می کرد که بدست آورد و قهر می کرد تا از دست ندهد. می دانست کسی نمی داند ته دل زنانه اش چه می گذرد. و هیچ جرات مردانه ای هم پیدا نمی شود برای دانستن آن چیزی که هست و مدت ها بوده. به رفتن راه های دور عادت کرده بود، هم خودش هم ذهنش! ذهنش را تا دور ترین نقطه ی خاطراتش می برد برای پیدا کردن یک دلخوشی تا فراموشی همه دوری ها. شب ها را به خوبی و خوشی چند لبخند سر می کرد. اما دلتنگی ِناگفته، چیز دیگری ست! دردِ دیگری! یعنی درد روی درد! یعنی حرف روی حرف ناگفته ای ، تلنبار! باید به همه چیز فکر می کرد و سخت تر از آن هم باید فکر ِ همه چیز را می کرد. هوای همه چیز را داشتن. سخت است. خیلی هم. این را خودش می دانست. هم هوای همه چیز را داشتن هم سختی این قضیه را. لبخندهای مصنوعی بلد نبود. نداشت. اما لبخند های محتاطاته، پر! کم پیش آمد آسوده شود و لبخندی بزند. تجربه ی آسودگی و لبخند بعدش را نداشت. برای ریز ترین کاری، وابستگی ایی که عادتش را نداشت، تمرین می کرد؛ وقتی فهمید مردها چیزهای خوبی هستند برای دلتنگ شدن!!! حالا بیشتر از هر وقت دیگر زن است. زیادی تر از بعد ِ همان شب حادثه! حالا بیشتر هم زخم می خورد هم درد می کشد، نه به قاعده ی هر ماه که به قاعده ی هر ثانیه دلواپسی و دلتنگی... .
[حالا تا شکسته بالی منو دست خاطره نسپار...]
برچسبها: دست نویس
یه وقتا هوس می کنم یه کمی غذا خورده باشم،
یه کمی خسته باشم،
یه خیار بردارم با یه بشقاب،
نمک و لیموی تازه!
دراز بشکم رو مبل.
خیار ُ ریف کنم،
یه کمی نمک بزنم و لیموی تازه!
بخورم، آروم آروم!
الان هوس کردم،
یکمی غذا خورده باشی
یه کمی خسته باشی
یه خیار بردارم
ریف کنم
با یه کمی لیمو تازه
با یه کمی نمک.
دراز بکشی رو مبل
تعارفت کنم ... .
| Design By : Pichak |

